پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - نقدي بر يك سخنراني جنجالي

نقدي بر يك سخنراني جنجالي


قسمت پاياني

آقاي آغاجري، در بخشي ازسخنراني خود مي‌گويد: «ما به عنوان يك روشنفكر، اگر دغدغه تحول در جامعه خودمان را داريم، اگر مي‌خواهيم جامعه خودمان را از عقب‌ماندگي نجات دهيم، بايد خوب اين جامعه را بشناسيم و ببينيم كه آن عاملي كه اگر دچار انحطاط باشد جامعه را به انحطاط مي‌كشاند، و اگر رو به ترقي برود، جامعه را مترقي خواهد كرد، چيست؟»
«جامعه ما جامعه درحال انحطاط بود... اين انحطاط در مركزش دين قرار دارد، دين منحط تا اين دين منحط تغيير پيدا نكند و اصلاحي نشود، اميدي به هيچ اصلاح نيست. به همين دليل دكتر شريعتي تمام رساله‌ها و برنامه‌ها و چارچوب‌هاي حركتي‌اش را خلاصه كرد در يك پروژه پروتستانتيزم اسلامي.»
«اين پروژه البته دقيقاً در همه ويژگي‌ها با پروژه پروتستانتيزم مسيحي يكسان نبود؛ ولي ويژگي‌هاي خاص خودش را دارد. اما درعين حال اعتراض بود به مذهب رسمي، و شريعتي تمام تلاشش را مصروف اين كرد كه اولاً اين دين انحطاط را نقادي كند؛ ثانياً عناصري را كه در دين حقيقي وجود دارد، بازسازي كند، يعني ساختار شكني از دين سنتي و نقادي و نفي آن و بازسازي دين نو، ديني كه تراز انسان ترقي‌خواه و اصلاح‌طلب و نوگرايي عصر حاضر باشد.»(٢)

نقد و بررسي
استاد مرتضي مطهري ـ قدس سره ـ در ٢٤ سال پيش در رساله «نهضت‌هاي اسلامي در صد سال اخير» در توضيح ديدگاه پروتستانتيزم اسلامي، از قول يكي از تئوريسين‌هاي آن مي‌گويد: «جامعه امروز ايران، جامعه‌اي است مذهبي. ايران امروز از نظر زمان اجتماعي، مانند اروپاي قرن پانزدهم وشانزدهم است كه در فضاي مذهبي تنفس مي‌كرد وتنها با شعارهاي مذهبي به هيجان آمد...»
آغاجري: روشنفكر ايراني بايد از اين منبع عظيم حركت و انرژي براي نجات مردم خود بهره‌گيري نمايد. و البته شروطي دارد. اولين شرط اين است كه از متوليان و پاسداران فعلي مذهب خلع يد نمايد.»(٣)
استاد در نقد اين ايده و نظر مي‌نويسد: «در پاسخ اين روشنفكر محترم بايد عرض كنيم اولاً اسلام در ذات خود يك «حقيقت» است نه يك «مصلحت» يك «هدف»است و نه يك «وسيله» و تنها افرادي مي‌توانند از اين منبع انرژي اجتماعي بهره‌گيري نمايند كه به اسلام به چشم «حقيقت» و «هدف» بنگرند، نه به چشم «مصلحت» و «وسيله». اسلام‌يك ابزار نيست كه در مقتضيات قرن ١٦ مورد استفاده قرار گيرد و در مقتضيات قرن بيستم به تاريخ سپرده شود. ثانياً اگر اسلام به عنوان يك وسيله و ابزار، كارآمد باشد، قطعاً اسلام راستين و اسلام واقعي است؛ نه هر چه به نام اسلام قالب زده شود. چگونه است كه بهره‌گيري از هر ابزار و وسيله‌اي تخصص مي‌خواهد و بهره‌گيري از اين وسيله تخصص نمي‌خواهد؟!
خيال كرده‌ايد هرمدعي روشنفكري كه چند صباح با فلان پروفسور صبحانه صرف كرده است، قادر خواهد بود اسلام راستين را از اسلام دروغين بازشناسد و به سود جامعه از آن استفاده نمايد؟!
ثالثاً متاسفانه بايد عرض كنم كه اين روشنفكران محترم كمي دير از خواب برخاسته‌اند؛ زيرا متوليان قديمي اين منبع عظيم حركت و انرژي نشان دادند كه خود طرز بهره‌برداري از اين منبع عظيم را خوب مي‌دانند. بنابراين فرصت خلع يد به كسي نخواهند داد.بهتر است كه اين روشنفكران عزيز كه هر روز صبح به اميد «انتقال» از خواب بر مي‌خيزند و هرشب خلع يد، خواب مي‌بينند، فكر كار و خدمت ديگري به عالم انسانيّت بفرمايند. بگذارند اسلام و فرهنگ اسلامي و منابع انرژي رواني اسلامي در اختيار همان متوليان باقي بماند كه در همان فضا پرورش يافته وهمان رنگ و بو را يافته‌اند و مردم هم با آهنگ و صداي آن‌ها آشنا هستند.» (٤)

اسلام ذاتي و اسلام تاريخي
اين سخن آغاجري كه «تمام آموزه‌هاي ديني كه دستگاه رسمي و سنتي مذهب [يعني روحانيون و علماء] ارائه مي‌كرد، آموزه‌هاي گرد گرفته يا تاريك يا عتيقه [بود]»، چه معني و مفهومي جز بي‌اعتباري تمام معارف الهي و تعاليم اسلامي موجود مي‌تواند در بر داشته باشد؟
آيا گوينده اين سخن، به عنوان يك مسلمان و متدين، مي‌تواند به آثار و لوازم اين كلام ملتزم و متعهد بماند؟ آيا به توالي فاسد اين كلام چه مقدار انديشيده است.
چو پرده دار به شمشير ميزند همه را كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
ثانيا اگر اسلام شناسان خبره و عالمان دين‌باوري همانند امام خميني، علامه طباطبايي، استاد مرتضي مطهري، محمد تقي جعفري، شهيد سيد محمد باقر صدر و... با آن همه بضاعت علمي و صلاحيت علمي و اخلاقي نتوانند اسلام اصيل و ناب را از اسلام تاريخي بازشناسند، در اين صورت چه كسي يا چه كساني و با چه بضاعت و سرمايه‌اي مي‌توانند از عهده اين مهم بر آيند؟

طبقه روحاني
آغاجري در اين باره مي‌گويد: « ما در اسلام طبقه روحاني نداشته‌ايم. طبقه روحاني، طبقه جديدي است در تاريخ ما. بسياري از اين عناوين، آن‌چنان تازه است كه گاه عمرش از ٥٠ سال يا ٦٠ سال اين ورتر است... .»(٦)
بحث و بررسي در اصل وجود طبقه روحاني (عالم ديني) را از بحث عنوان و عناوين آن بايد جدا و تفكيك كرد؛ چرا كه اگر در موضوع اسم و عنوان اين طبقه همانند آخوند، ملا، شيخ‌الاسلام، ثقه السلام و يا حجت الاسلام و آيت الله... به يك پاسخ مستدل و روشن نرسيم، لااقل در موضوع مسمّا و محتوا و ماهيت روحانيت يا عالمان دين، مسئله روشن وقابل دسترسي است.
توضيح اين‌كه از بدو پيدايش اسلام و گسترش آن به اطراف و اكناف مدينة‌النبي و سپس به اطراف جزيرة العرب، جمعي از نخبگان امت در سايه تربيت و تعليم ويژه پيامبر اكرم (ص) به عنوان معلم قرآن و راوي و محدث به تعليم تشنگان معرفت وحياني و شيفتگان شريعت نبوي پرداختند.
بعد از وفات پيامبر خاتم (ص) به علت توسعه حوزه جغرافيايي عالم اسلام از جزيره العرب به عراق و ايران و افغانستان و ماوراءالنهر در شرق و شام و مصر و سودان و ليبي و تونس و مراكش در غرب، جمعي از صحابه و تابعين تحت تعليم خاص امامان معصوم شيعه (ع) قرار گرفتند تا به عنوان زبان گويا و بازوان تواناي آنان در اقطار و اكناف امپراطوري وسيع اسلام به تعليم اسلام و تفسير معارف الهي بپردازند.
«از اول كه زمان پيغمبر بوده است و دنبالش زمان ائمه(ع) اين علماي شيعه بودند كه جمع مي‌شدند دور ائمه(ع) و احكام را از آن‌ها اخذ مي‌كردند.» (٧)
خداوند حكيم در قرآن كريم بدين گونه به اين حقيقت تصريح مي‌فرمايد: فلولا نفرمن كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا في الدين و لينذرو قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون؛ «پس چرا هر فرقه‌اي، گروهي كوچ نمي‌كنند تا در دين تفقه و دانش كافي پيدا كنند و چون به سوي قوم خود باز گشتند. آن‌ها را هشدار دهند.» اين آيه كريمه صريحا دستور مي‌دهد كه گروهي از مسلمين مي‌بايست در دين تفقه كنند و ديگران را از تفقه خود بهره‌مند سازند. تفقه از ماده «فقه» است. معناي فقه مطلق فهم نيست، بلكه فهم عميق و بصيرت كامل به حقيقت يك چيز را فقه مي‌گويند. «راغب» در«مفردات» مي‌گويد: «الفقه هو التوصل الي علم غائب بعلم شاهد.» فقه اين است كه از يك امر ظاهر و آشكار به يك حقيقت مخفي و پنهان پي برده شود.
در تعريف فقه مي‌گويند: «تفقّه اذا طلبه فتخصّص به.» يعني طلب كرد چيزي را و در آن تخصص پيدا كرد. اين آيه كريمه مدرك و سند اجتهاد در فقاهت است. بر اين اساس و بدين ترتيب عالمان دين در حوزه فقه به عنوان فقيه ودر حوزه حديث به عنوان محدث و در حوزه قرائت قرآن و تفسير به عنوان مفسر و در حوزه كلام به عنوان متكلم و در حوزه وعظ و تبليغ و خطابه و قضاوت به عنوان واعظ، مبلغ، خطيب و قاضي در حوزه‌هاي علميه (دانشگاه امام جعفر صادق(ع)) تعليم و تربيت يافتند و در متن جامعه مسلمين، در حوزه تخصص خود به دفاع از حريم ديانت و پاسداري از مرزهاي ايمان و انديشه اسلامي پرداختند.
عالمان رباني و مرزبانان صادقي كه امام صادق(ع) در توصيف و تعظيم جهاد بزرگ علمي‌شان فرمودند:
علماء شيعتنا مرا ابطون في‌الثغر الذي يلي ابليس و عفارتيه، نميعونهم عن الخروج علي ضعفاء شيعتنا و عن أن يتسلّط عليهم ابليس و شيغنة النواصب...»(٩)؛ «عالمان پيرو ما مرزبانان و سنگرداراني هستند كه مراقب هجوم لشكر شيطان بر مرزهاي ايمانند و آنان را تسلط بر مستضعفان فكري باز مي‌دارند بدانيد. از شيعيان ما كساني‌كه براي چنين مهمي بپاخيزند، از مجاهدان روم و... هزار هزار مرتبه برترند؛ چرا كه اينان از عقايد دوستان ما دفاع مي‌كنند و آنان [=رزمندگان مسلح] از جسم آن‌ها.»
ز جمله اين مرزبانان و علماي رباني كه به حضور امامان معصوم (ع) رسيده‌اند، عبارتند از: اصبغ بن نباته، اويس قرني، ابوحمزه ثمالي، سعيد بن جبير، حمران بن اعين ،لبث بي البختري مشهور به ابي بصير، ابان بن تغلب، زرارة بن اعين، محمدبن نعمان كوفي (مؤمن الطاق)، ابومحمد هشام بن حكم، علي بن يقطين كوفي، زكريا بن آدم اشعري قمي، ابوالحسن علي بن مهزيار اهوازي ، فضل بن شاذان نيشابوري، سيد عبدالعظيم حسني، عثمان بن سعيد، محمدبن عثمان، حسين بن روح، علي بن محمد سمري (نواب اربعه حضرت حجت(ع) در دوره غيبت صغرا)
در دوره غيبت كبري ولي عصر(عج) از هزاران عالم برجسته ديني مي‌توان نام برد.
بنابراين از صدر اسلام تاكنون، تعدادي بس فراوان از عالمان بزرگ دين در رشته‌هاي مختلف علوم اسلامي از فقه و كلام و رجال تا تفسير و تاريخ و تبليغ بذل همت نمودند و به تربيت و تعليم مسلمانان اهتمام ورزيدند. حال اين‌كه اين طبقه را با چه اسم و عنواني بخوانيم يا بشناسيم، چندان در ماهيت و رسالت تاريخي آنان تأثيري ندارد.
منطقي را بحث در الفاظ نيست بحث در الفاظ او را عارضي است.
داوري درباره نقش و رسالت طبقه روحاني در اسلام، با جمله «ما در اسلام طبقه روحاني نداشته‌ايم. طبقه روحاني طبقه جديدي است در تاريخ ما بسياري از اين عناوين عمرش از ٥٠ يا ٦٠ سال اين ورتر است» چقدر دور از حقيقت است. اين داوري آن‌گاه تلخ و تأسف آور مي‌نمايد كه بدانيم اين خطا از سوي كسي صادر مي‌شود كه استاد گروه تاريخ دانشگاه است!
اين‌جاست كه هر پژوهشگر صادقي نه تنها به قرابت، بلكه به پيوستگي لاينفك روحانيت با دين اسلام مي‌رسد و بدان اعتراف مي‌نمايد. چه در صورت فقدان روحانيون و عالمان دين است كه گرفتار اسلام تاريخي خواهيم شد؛ يعني اسلام ذوقي ،اسلام سليقه‌اي، اسلام غربزده، اسلام شرق‌زده، اسلام توتاليتر، اسلام‌سرمايه‌دار، اسلام ليبرالي ،اسلام راحت‌طلبي و سازش‌كاري،اسلام سلطنتي و در يك كلام «اسلام امريكايي» كه طبعا با فرض تعدد قرائت ديني هم مي‌تواند وجاهت كلامي پيدا كند! همان گونه كه فرقه علوي در تركيه و سوريه به علت دور افتادن از روحانيت، از هويت شيعي خود تهي شدند و تنها از تشيع جز اسمي ـ آن هم در حد غلو درباره حضرت علي (ع) ـ برايشان باقي نمانده است.
استاد شهيد مطهري در كتاب «خاتميت» مي‌نويسد:
«آيا اسلام وجود يك طبقه‌اي را كه آن‌ها عالم دين باشند، پذيرفته است؟البته كه پذيرفته است؛ غير از اين نمي‌شده است. پس اگر كسي خيال كند كه ما مسلمانيم و لي عالم ديني لازم نداريم، حرف مفت است. دين كارشناس مي‌خواهد. اگر دين، عالم ديني نداشته باشد، جاهل‌ها چيزي از آن باقي نمي‌گذارند. مخصوصا در اسلام از آن جهت كه دين خاتم است، علم و دانشمندان ركن بزرگي به شمار مي‌روند. بسياري از وظايف انبيا را در اين عصر، عالم بايد انجام دهند.»
معمار بزرگ جمهوري اسلامي ايران، امام خميني، ضمن گلايه از روشنفكران، به‌ويژه روشنفكران علاقه‌مند به اسلام مي‌فرمايد: نبايد اين‌هايي كه علاقه به اسلام دارند، بعضي از اين‌ها خدمت‌هاي علماي اسلام و آخوندجماعت را نديده بگيرند و بگويند كه ما اسلام مي‌خواهيم منهاي آخوند، نمي‌شود آقا. اين اسلام بي‌آخوند، مثل اين‌كه بگوييد ما اسلام مي‌خواهيم، اسلامي كه سياست نداشته باشد، اسلام و آخوند اين طور توي هم هستند. اسلام بي‌آخوند، اصلاً نمي‌شود. پيغمبر هم آخوند بود. يكي از آخوندهاي بزرگ پيغمبر است. رأس همه علما پيغمبر است. حضرت جعفر صادق هم يكي از علماي اسلام است. اين‌ها فقهاي اسلام‌اند. رأس فقهاي اسلام هستند.» (١٢) يا در بيان نقش تاريخي روحانيت در پاسداري از اسلام، مي‌گويند:«اين قدري كه اطلاع داريم از سوابق، از زمان اول عصرهاي اول اسلام تا حالا، ـ اطلاعات اجمالي است ـ ما مي‌بينيم كه اين اسلام را به همه ابعادش روحانيون حفظ كرده‌اند؛ به همه ابعادش. يعني معارفش را روحاني حفظ كرده است؛ فقه‌اش را روحاني حفظ كرده است؛ احكام سياسيش را روحاني حفظ كرده است.» (١٣) «روحاني چندين شغل (وظيفه) دارد كه اساس عمده آن تشكيلات حوزه‌هاي علميه و تأسيس مدارس و دانشكده‌هاي علم دين است. در اين تشكيلات مهم‌ترين اعضا كه روحاني به تمام معني نام آن‌هاست، مدرسين‌نهايي علوم ديني است كه تشكيل حوزه‌هاي عاليه علوم را آن‌ها مي‌دهند. تدريس خارج [فقه اصول و فلسفه و...] يا علم نهايي مي‌كنند و اين‌هايي كه به رتبه اين قسم تدريس مي‌رسند، آن‌هايي هستند كه تمام علوم مقدماتي و دوره‌هاي سطح و خارج را ديده و در آن‌ها استعداد ذاتي و ذوق فطري هم بوده، با همه وصف داراي قوه بيان ونزديك كردن مطالب دقيقه عاليه رابه شاگردان باشند.» (١٤)
در پايان، يادآوري ١. استاد شهيد مرتضي مطهري مي‌گويد: انقلاب ايران اگر در آينده بخواهد به نتيجه برسد و همچنان پيروز مندانه به پيش رود مي‌بايد، بازهم روي دوش روحانيون و روحانيت قرار داشته باشد. اگر اين پرچمداري از دست روحانيت گرفته شود وبه دست به اصطلاح روشنفكر بيفتد، يك قرن كه هيچ يك نسل كه بگذرد اسلام به كلي مسخ مي‌شود؛ زيرا حاصل فرهنگ اصيل اسلامي در نهايت بازهم همين گروه روحانيون متعهد هستند.
٢. طبق دكترين سياسي امام خميني، يعني ولايت فقيه و اصول متعدد قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، براي صيانت از اسلاميت نظام حضور عالمان دين (دانشمندان اسلام شناس) در جايگاه‌هاي ولايت امر، شوراي نگهبان، و رياست قوه قضائيه الزامي و ضروري است.
٣. حضور روحانيت در مسئوليت‌هاي سياسي ـ اجتماعي به معناي اغماض از آسيب‌هاي قدرت نيست. در اين زمينه علاوه بر مسئوليت‌پذيري در برابر خدا و مردم كه ولي نعمتان انقلابند، توجه عملي به تذكرات مصلحان روحانيت بويژه حضرت امام راحل و مقام معظم رهبري كارگشا و مصونيّت آفرين است. هشدارهاي مكرر امام راحل در نقد تجمل گرايي، اشراف زدگي، دوري از زّي طلبگي و....را نمي‌توان از تأمل و امعال نظر دور داشت.